از دهان تو می افتد
وقتی خونت به دیواره ی غروب نقش بسته...
سیاهی
به سرخی گونه هاش ...
تپه های دماوند را
به آبهای هامون بزک می کند
مردان با ساقه های علف اردیبهشت
شبانه مرده می شویند
وقتی باد به شانه هام در می کوبد
انگشت
به خون تو ... لبخند ، امضاء می کند
حالا همیشه های دور
هی می آیند
وهی می روند
وباد مشغول وزیدن در سر
و رو
وموهات
دستم رادر انتهای شانه ام ، روی چانه ام
یله داده ام
تا سنگینی چشمانم را بهتر احساس کنم ...
ادامه مطلب
لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 8:41 بعد از ظهر توسط : یا سر اله بخشی
